تقدیم به تو که می دانی  عشق را با تو فهمیدم:

کسی ما را نمی پرسد کسی ما را نمی جوید

کسی تنهاییمارا نمی گرید  

دلم در حسرت یک دست

دلم در حسرت یک دوست

 

د لم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست

و اما با توامای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

 

کدامین یار ما رامی برد تا انتهای باغ بارانی

کدامین آشنا آیابه جشنچلچراغ عشق مهمان میکند ما را

 

بگو ای دوست بگو ای آنکهبی من مثل من تنهای تنهایی

تو که حتی شبی را هم بهخواب من نمی آیی

 

تو حتی روزهای تلخ نامردی

نگاهتالتیام دستهایت را دریغ از ما نمیکردی

 

من امشب با تمامخاطراتم با تو هم خواهم گفت

من امشب با تمام کودکیهایمبرایت اشک خواهم ریخت

 

من امشب دفتر تقویم عمرم را بهدست عاصی دریای ناآرام خواهم داد

همان دریا که میگفتیکه بغض شکوه هایم از گلویش موج خیزش زخم برمیداشت

 

بگوای دوست بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

کدامینیار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی



 

/ 10 نظر / 5 بازدید
فرزاد

من درد مشترکم مرا فریاد کن زنده باشی و سرزنده[گل]

علی

زیبا بود

ساحل

سلام چطوری؟ دلم برات خیلی تنگ شده دوست داشتم یه فرصتی دست میداد و میامدم دیدینت ولی حیف

آزاده جان مطالب قشنگ و دلنشيني داري بهتون خسته نباشيد عرض مي كنم دلتون آرام و زرنگيتون بر كام باد

سعید نیکی

آزاده جان مطالب قشنگ و دلنشینی داری بهتون خسته نباشید عرض می کنم دلتون آرام و زندگیتون بر کام باد

فرزاد

استادى از شاگردانش پرسید :چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است استاد ادامه دا

فرزاد

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

امیر

[گل]

امین

د لم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی