ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٩ : توسط : آزاده

سلام به همه دوستای خوبم.

2 ماه می شه که پست جدید نذاشتم. یه مقدار گرفتار کار بودم. از  طرفی حوصله نوشتن نداشتم . چندین بار اومدم بنویسم اما دلم به نوشتن نبود.

20 دی مصادف بود با فوت مادربزرگم(مادر پدری). مثل همه مادربزرگها دوست داشتنی و مهربان بود. من خیلی دوستش داشتم. همه می گن حدود 95 سال سن داشته و دوره احمدشاه و ...را دیده. خوش به حالش خیلی چیزها رو دیده بود و تجربه های زیاد.واسه همین به نظرم دیر پیداش کردم وشاید رفتنش هنوز هم زود بود. ازش یادگاری های زیاد دارم.به من نماز حاجت موسی بن جعفر (روز چهارشنبه)رو یاد داد، آهنگ های خیلی قدیمی محلی خوزستان (شهر دزفول)که شاید زمان عروسی خودش می خوندند و ... . و یک عروسک و چند تا شکلات که برای من نگه داشته بود تا وقتی منو دید بهم بده  اما اجل امان نداد.

اما الان وقتی خوابشو می بینم تو خوابم شاد و آواز می خونه. مثل وقتی زنده بود. رفتنش بهم یه چیزی رو یاد داد اونم اینه که تو زندگی شاد و سرحال باشم تا وقتی نبودم از من به شادی و خوبی یاد کنند. همون چیزی که مادربزرگ از خودش به جا گذاشت.  چقدر خوبه اومها از خودشون چیزهای خاص به جا بزارند تا بعد از رفتنشون اونها رو با اون نشانه هاشون یاد کنیم.

مادربزرگ عزیز روحت شاد