ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٩ : توسط : آزاده

امشب حس خوبی برای نوشتن دارم. احساس دلگرمی همراه با دلتنگی !

نمی دونم تا حالا برات پیش اومده کسی رو ببینی و بفهمی اون همونی بوده که سالها منتظرش بودی؟ همونی که همیشه باهات بوده، تو رویاهات به دنبالش بودی باهاش حرف زدی باهاش درد دل کردی؟ نگاهش باهات حرف می زنه؟

پیش اومده که بخوای بهش بگی خیلی دوستش داری اما نتونی و ندونی چطوری بهش بگی؟آیا بوده کسی که بخوای تو نگاهش دنبال خودت بگردی؟بخوای بدونی تو چقدر از دل بزرگش رو پر کردی؟ تو دنبال نگاهی و اون به دنبال کلامی.

شده تا حالا بخوای بهش بگی عاشق نگاهشی، کلامشی .بخوای بهش بگی فقط بمون . حتی اگه بودنت فقط سکوت باشه، فقط بمون.

وقتی هست دلگرمی و اگر نباشه بی قرار.

یه روزی فکر می کردم این حس مال ادمهایی که سنشون زیر 30 ساله، اما فهمیدم  حس پاک سن نداره. گاهی می تونی عاشق کسی بشی که خیلی ازت کوچیکتره یا خیلی ازت بزرگتره. مهم اون دله که چقدر بهت نزدیک باشه.

حالا به جرات می گم خیلی دوستش دارم حتی اگه هیچ وقت نتونم بهش بگم. امیدوارم یه روز از نگاهم اینو بخونه.