ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٦ : توسط : آزاده

ای دل خسته، سکوت شب را به یاد دوست در تشویش آزرده سپری کن

 که چنین است رسم روزگار حتی باران هم افسانه های زیبا و ابرهای فراری آسمان ذهن شلوغت را،

 به تمسخری بس فراخ و عمیق با بازی روزگار می سنجند و هرگز تو را نمی بینند که چگونه خاطری چنگ خورده را

 به حراج گذاشته ای

حراجی که خریداری ندارد و تو تنها به امید دیدار او

 در تلاطمی به وقفه شمارش خلق را تکرار می کنی.