ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

جام اگر بشکست

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده ای در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم خار خشک سینه کوهم

سالها رفته است کز همه آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

حالیا خاموش خاموشم یاد از خاطر فراموشم

روز چون گل می شکفد بر فراز کوه

عصر پر پر می شود این نو شکفته در سکوت دشت

روزها این گونه پر پر گشت، لحظه های بی شکیب عمر

چون پرستو های بی آرام در پرواز، رهروان را چشم حسرت باز...

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است

من که جام هستی ام از اشک لبریز است می پرسم:

در پناه باده باید رنج دوران را زخاطر برد؟

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟

ناله من می تراود از در و دیوار ، اسمان اما سراپا گوش و خاموش است

همزبانی نیست تا بگویم به زاری: ای دریغ.

دیگرم مستی نمی بخشد شراب، جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریاد های بی جواب می روم از راه دور

روز چون گل می شکفد بر فراز کوه،روشنایی می رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب،همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنان لبریز از اندوه می پرسم:

"جام اگر بشکست؟ ساز اگر بشکست؟شعر اگر دیگر به دل ننشست؟"

فریدون مشیری