ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

...سرودی برای آنکه بازش یافته ام.

بیم آن ندارم که روزی آسمان ترا از من بگیرد.

بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری 

بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند و خورشید مهر ترا پنهان کند.

درختی را که من در  تو کاشته ام براندازد و برگهای طلائی دوستی را برخاک اندازد.

تو خود را از من مگیر، تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد.

تو در من پدید آمدی و با تو امید پدید آمد.

تو به من لبخند زدی و روزهای جهان به من لبخند زدند.

تو برگهای بهاری را در من رویاندی

تو نسیمی- تو آفتاب مهربان را به من تاباندی

تو سپیده ای

رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشاده است و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاری است.

صبح از لبان تو سر می زند و خورشید از نگاه تو

تو در میان من و تقدیر دریچه ای. دریچه ای بروشنی آفتاب و گشادگی آسمان

تو خود را از من مگیر من در تو و با تو زاده شدم

بگذار که در تو و با تو بمیرم.