ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

دلتنگی

چند روزه دلم گرفته. از دنیا و انسانهاش، از بی رحمی،نامهربونی و دروغ هاش.نمی فهمم ادمها از هم دیگه چی می خواهند؟ چرا واژه ها کمرنگ شده؟ عشق و محبت معنی نداره؟ وفا رو کسی نمی فهمه. چرا؟

چرا به هم دروغ می گیم،دل همو می شکنیم.چرا؟

چرا سعی نمی کنیم عشق همو بفهیم؟

چرا نمی تونیم همو ساده دوست داشته باشیم؟

چرا نمی تونیم دوستت دارم رو از ته دل فریاد بزنیم؟

مگه ما کی هستیم، از دنیا چی می خواهیم؟

گاهی راحت از کنار هم رد می شیم بدون اینکه همو ببینیم . تو چشم هم نگاه می کنیم اما همو نمی شناسیم انگار که ما تافته جدا باخته ایم . فکر می کنیم دنیامون با هم فرق داره اما همه مال همین دنیاییم.

زندگی مثل یک جاده است ،

من و تو مسافراشیم ،

قدر لجظه ها رو بدونیم ،

ممکنه فردا نباشیم.

 

من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد

باور عشق برایش سخت است ...

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...