دلتنگی
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٧ : توسط : آزاده

یک روز ابری دلم بشدت گرفته بود ،حسرت آرزوهایی را می خوردم که نتوانسته بودم بدست بیاورم و شاید هیچ وقت نمی توانستم به آن آرزوها برسم. ذهنم سخت مشغول بود و هر از گاهی چند قطره اشک سرازیر می شد که سریع آنها را پاک می کردم که کسی متوجه نشود. همانطور غرق در افکار خود سر ایستگاه تاکسی منتظر بودم که ناگهان با صحنه ای مواجه شدم که قلبم لرزید. دختری زیبا حدود 22 ساله را دیدم روی یک ولیچر نشسته بود و خودش چرخ را حرکت می داد.با دقت نگاه کردم دیدم پا ندارد. آرامش و اعتماد به نفسی که در چهره اش بود ذهنم را ناخودآگاه به سوی خود کشاند. در یک لحظه حس کردم توانایی ایستادن روی پاهای خود را ندارم گریه ام گرفت و به سختی توانستم اشکها و بغض خود را مخفی کنم. تمام ارزوهایم را فراموش کردم و با خودم می گفتم که آرزوهای من کجا و او کجا؟

او در آرزوی داشتن پا و من در آرزوی ...