ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٧ : توسط : آزاده

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کرد به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم. لستر هم با زرنگی آرزو کرد 2 تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر کرد و به همین ترتیب ادامه داد تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به 5 میلیارد و 7 میلیون و 18 هزار و 34 آرزو.

بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر و بیشتر...

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند، عشق می ورزیدند و محبت می کردند. لستر وسط آرزوهایش  نشست. آن ها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ... پیر شد و بعد، یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند. آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همه شان نو بودند و برق می زدند ...

بفرمایید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزو هایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.

 

                                                           "شل سیلور استاین"

{متن فوق به ما می آموزد که آرزو کردن به تنهایی انسان را موفق نمی سازد و حتما باید قدم برداشت}