ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٩ : توسط : آزاده

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم

و زباران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود بخود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم

مرحوم مجتبی کاشانی


 
 
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٩ : توسط : آزاده

چگونه بچگی کنیم؟

"همه بچه ها هنرمند هستند آنچه مهم است هنرمند ماندن در بزرگسالی است" پیکاسو

در قدم اول بایدبدانیم هیچ تغییری یک دفعه اتفاق نمی افتد و ما نمی توانیم به یک باره از یک ادم خمیده و ناراحت به ادم شاد تبدیل شویم. ابتدا باید تصمیم بگیریدخیلی محکم و بدبینی را کنار بگذارید. به عنوان نمونه جلوی اینه برای خود برقصید ادا در بیاورید و در لحظه زندگی کنید . چشم هایتان را ببندید و رویا پردازی کنید.

با خودتان بازی کنید. بیرون بروید.سرسره سواری کنید.فریاد بکشید و موهایتان را دم موشی ببندید.مثل بچه ها به اطراف نگاه کنید.در لحظه زندگی کنید. موبایلتان را چند ساعت خاموش کنید. به اتفاق دیروز فکر نکنید. به فردا هم فکر نکنید.فقط به کاری که انجام می دهید مشغول باشید.

دنیا را با چشم تازه نگاه کنید از دریچه ای نو. آن وقت دنیا جای دیگری می شود.جایی که هر لحظه در آن معجزه ای رخ می دهد اتفاق های پیش بینی نشده. باور کنید خود شما یک معجزه هستید و هر لحظه برای شما هدیه ای همراه خواهد داشت.کوچک و بزرگ.                                                                       

 (مجله سلامت)


 
 
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٩ : توسط : آزاده

سلام به همه دوستای خوبم.

2 ماه می شه که پست جدید نذاشتم. یه مقدار گرفتار کار بودم. از  طرفی حوصله نوشتن نداشتم . چندین بار اومدم بنویسم اما دلم به نوشتن نبود.

20 دی مصادف بود با فوت مادربزرگم(مادر پدری). مثل همه مادربزرگها دوست داشتنی و مهربان بود. من خیلی دوستش داشتم. همه می گن حدود 95 سال سن داشته و دوره احمدشاه و ...را دیده. خوش به حالش خیلی چیزها رو دیده بود و تجربه های زیاد.واسه همین به نظرم دیر پیداش کردم وشاید رفتنش هنوز هم زود بود. ازش یادگاری های زیاد دارم.به من نماز حاجت موسی بن جعفر (روز چهارشنبه)رو یاد داد، آهنگ های خیلی قدیمی محلی خوزستان (شهر دزفول)که شاید زمان عروسی خودش می خوندند و ... . و یک عروسک و چند تا شکلات که برای من نگه داشته بود تا وقتی منو دید بهم بده  اما اجل امان نداد.

اما الان وقتی خوابشو می بینم تو خوابم شاد و آواز می خونه. مثل وقتی زنده بود. رفتنش بهم یه چیزی رو یاد داد اونم اینه که تو زندگی شاد و سرحال باشم تا وقتی نبودم از من به شادی و خوبی یاد کنند. همون چیزی که مادربزرگ از خودش به جا گذاشت.  چقدر خوبه اومها از خودشون چیزهای خاص به جا بزارند تا بعد از رفتنشون اونها رو با اون نشانه هاشون یاد کنیم.

مادربزرگ عزیز روحت شاد