ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

امروز برام مساله ای پیش اومد که ذهنم رو مشغول کرد و دلم خواست تو وبلاگ بنویسم تا هر وقت به وبلاگم سر می زنم یادم بیاد .

اینکه در یک هفته یا یک روز، آدمهای زیادی در زندگیمون وارد می شوند . بعضی از این آدها رد پای محکمی از خودشون به جا می گذارند. ردپاشون اینقدر عمیق که بدون اینکه بهش فکر کنیم ، ناخودآگاه ما رو  درگیر می کنه. من این جور آدمها رو دوست دارم چون به نظرم انسانهایی تاثیرگذارند. وقتی به تاثیرشون تو زندگیم فکر می کنم می بینم هر کدومشون برام یه خاطره و یه تجربه به جا گذاشتند. خاطراتی که هر چند در زمان خودش شیرین نبوده اما بعد از گذشت زمان تلخیش فراموش شده و برای من شیرینی اش مونده.

وقتی به این قضیه دقیق شدم دیدم می تونم هر کدوم از این ادمها رو به پالت رنگم بکشونم و براشون یه رنگ در نظر بگیرم. اخه تک تک ادمهای دور و بر ما یه رنگی هستند. سیاه،سفید،صورتی و ...و ابی که من عاشقشم. و فقط تونستم یه نفر رو پیدا کنم که رنگش آبی باشه.آبی آبی آبی

شما چی تا حالا حس منو داشتید؟

ادمهایی اومدند تو زندگیتون که ردپای عمیقی به جا بگذارند؟

 


 
 
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

...سرودی برای آنکه بازش یافته ام.

بیم آن ندارم که روزی آسمان ترا از من بگیرد.

بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری 

بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند و خورشید مهر ترا پنهان کند.

درختی را که من در  تو کاشته ام براندازد و برگهای طلائی دوستی را برخاک اندازد.

تو خود را از من مگیر، تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد.

تو در من پدید آمدی و با تو امید پدید آمد.

تو به من لبخند زدی و روزهای جهان به من لبخند زدند.

تو برگهای بهاری را در من رویاندی

تو نسیمی- تو آفتاب مهربان را به من تاباندی

تو سپیده ای

رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشاده است و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاری است.

صبح از لبان تو سر می زند و خورشید از نگاه تو

تو در میان من و تقدیر دریچه ای. دریچه ای بروشنی آفتاب و گشادگی آسمان

تو خود را از من مگیر من در تو و با تو زاده شدم

بگذار که در تو و با تو بمیرم.


 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

کسی می تواند در پا ی عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشم های وی مرده باشد. دکتر شریعتی 


 
 
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

سرود زندگی

زندگی عطر ترنم های ماست

زندگی ذوق تبسم های ماست

زندگی تابود با احساس بود

زندگی کی بی حضور یاس بود

زندگی یک شمد از بوی گل است

زندگی تصنیف بغض بلبل است

گل چراغ بیشه تابندگی است

گل حلول نغمه ای از زندگی است

زندگی بی گل ندارد اعتبار

زندگی را نیست بی شبنم وقار

زندگی جاریست تابی انتها

زندگی آبیست در رویای من

زندگی رودی است در دلتای عشق

زندگی می رود بی وقفه تا دریای عشق

زندگی عطر سرود لحظه هاست

زندگی شعف و شهود لحظه هاست

زندگی در پنجه مرداب نیست

زندگی آرامش یک خواب نیست

زندگی فریاد بغضی در گلوست

زندگی تاب و تب می در سبوست

زندگی یعنی گذشتن از غبار

زندگی یعنی گل پاکی بکار

زندگی در چشم مردان تار نیست

زندگی از دید خوبان خوار نیست

زندگی خود گرچه عشق عالم است

باز هم حسی غریب و مبهم است.


 
 
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

دوستی که من را باور داشت

عمیق و روشن، مهربانی را معنا بود. زلال و پر رنگ

من او را می فهمیدم، عمیق

اما نه به ژرفای مهر او

و او به من اموخت که عشق کوه را فروتن می کند.

"هدیه ای از یک دوست واقعی و خوب به من اما نمی دانم ایا به واقع لیاقت این مهربانی را داشتم؟"امیدوارم.


 
 
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

لاکوردپ:

عشق اصل همه چیز، دلیل همه چیز و خاتمه همه چیز است.

فراست:

همه آنچه در زندگی آموخته ام در یک کلمه خلاصه می شود،می گذرد.

شکسپیر:

عصاره همه مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند.

شریعتی:

زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.

مطهری:

معلمی را ستایش می کنم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه ها را.

شریعتی:

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست.

زرتشت:

همیشه از خطای دیگران چشم پوشی کن نه به این دلیل که آنها لایق بخششند. به این دلیل که تو لایق آرامشی.

 


 
 
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

دلتنگی

چند روزه دلم گرفته. از دنیا و انسانهاش، از بی رحمی،نامهربونی و دروغ هاش.نمی فهمم ادمها از هم دیگه چی می خواهند؟ چرا واژه ها کمرنگ شده؟ عشق و محبت معنی نداره؟ وفا رو کسی نمی فهمه. چرا؟

چرا به هم دروغ می گیم،دل همو می شکنیم.چرا؟

چرا سعی نمی کنیم عشق همو بفهیم؟

چرا نمی تونیم همو ساده دوست داشته باشیم؟

چرا نمی تونیم دوستت دارم رو از ته دل فریاد بزنیم؟

مگه ما کی هستیم، از دنیا چی می خواهیم؟

گاهی راحت از کنار هم رد می شیم بدون اینکه همو ببینیم . تو چشم هم نگاه می کنیم اما همو نمی شناسیم انگار که ما تافته جدا باخته ایم . فکر می کنیم دنیامون با هم فرق داره اما همه مال همین دنیاییم.

زندگی مثل یک جاده است ،

من و تو مسافراشیم ،

قدر لجظه ها رو بدونیم ،

ممکنه فردا نباشیم.

 

من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد

باور عشق برایش سخت است ...

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...