ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

شاعر "این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست" در تنهایی درگذشت

خبرآنلاین: در نهایت تاسف ، با خبر شدیم که استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی دکتر خسرو فرشیدورد ، ده روز قبل در تنهایی و بیماری در "سرای سالمندان نیکان" در تهران به دیار باقی شتافته اند .متاسفانه تا زمان نگارش این نوشته، هیچ خبری در مورد درگذشت این استاد ارزشمند و از مفاخر فرهنگی این دیار منتشر نشده است.
دکتر فرشیدورد از استادان پیشکسوت دانشکده زبان و ادبیات فارسی و دارای شهرت جهانی و دیدگاههای ویژه در عرصه دستور زبان بود..مقالات و کتابهای فراوان و بسیار ارجمندی در حوزه دستور زبان فارسی و زبان شناسی و نقد ادبی و تحقیقات ادبی از آن استاد درگذشته برجای مانده است.
فرشیدورد چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و چندی پیش به سرای سالمندان نیکان منتقل شد که در آنجا دار فانی را وداع گفت. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد:


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است
که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 


 
 
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

مه روی تو، شب بوی تو، گل بوی تو دارد

                                                 گلزار جهان خرمی از روی تو دارد

گردون که سراپای وجودش همه چشم است

                                        پیوسته نظر در خم ابروی تو دارد

نرگس که نظر باز بود در صف گلها

                                      تا چشم تو را دیده نظر سوی تو دارد.


 
 
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۸ : توسط : آزاده

جام اگر بشکست

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده ای در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم خار خشک سینه کوهم

سالها رفته است کز همه آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

حالیا خاموش خاموشم یاد از خاطر فراموشم

روز چون گل می شکفد بر فراز کوه

عصر پر پر می شود این نو شکفته در سکوت دشت

روزها این گونه پر پر گشت، لحظه های بی شکیب عمر

چون پرستو های بی آرام در پرواز، رهروان را چشم حسرت باز...

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است

من که جام هستی ام از اشک لبریز است می پرسم:

در پناه باده باید رنج دوران را زخاطر برد؟

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟

ناله من می تراود از در و دیوار ، اسمان اما سراپا گوش و خاموش است

همزبانی نیست تا بگویم به زاری: ای دریغ.

دیگرم مستی نمی بخشد شراب، جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریاد های بی جواب می روم از راه دور

روز چون گل می شکفد بر فراز کوه،روشنایی می رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب،همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنان لبریز از اندوه می پرسم:

"جام اگر بشکست؟ ساز اگر بشکست؟شعر اگر دیگر به دل ننشست؟"

فریدون مشیری