ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٧ : توسط : آزاده

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کرد به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم. لستر هم با زرنگی آرزو کرد 2 تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر کرد و به همین ترتیب ادامه داد تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به 5 میلیارد و 7 میلیون و 18 هزار و 34 آرزو.

بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر و بیشتر...

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند، عشق می ورزیدند و محبت می کردند. لستر وسط آرزوهایش  نشست. آن ها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ... پیر شد و بعد، یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند. آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همه شان نو بودند و برق می زدند ...

بفرمایید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزو هایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.

 

                                                           "شل سیلور استاین"

{متن فوق به ما می آموزد که آرزو کردن به تنهایی انسان را موفق نمی سازد و حتما باید قدم برداشت}


 
 
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٧ : توسط : آزاده

       

  تقدیم به همه کسانی که مثل من به این شعر معتقدند

 

توی صحنه غریب زندگی

هممون در نقش یک بازیگریم

با همین توپ بازی های روزگار

از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یک خاطره ست

انگاری شروع یک نمایش

کاشکی از دنیای این خاطره ها

سهم ما تمام خوبی ها باشه

توی پشت صحنه دنیای ما

خوبی و بدی می مونه یادگار

زندگی برای ما یک خاطره ست

از تمام قصه های روزگار

بهتر به قلبهامون دروغ نگیم

زندگی هر جور که باشه می گذره

من و تو مسافریم تو این روزها

مثل خورشید تو نگاه پنجره

هممون پشت نقاب صورتک

همیشه از صبح تا شب قایم می شیم

واسه پنهون کردن گریه هامون

توی قلب و روحمون خط می کشیم